گرمای تابستان تهران بیداد میکند ولی ما سردمان شده است، چون آن سایهیِ سر دیگر نیست.
خبر که میرسد، شبیه آوار نیست؛ آوار صدایی دارد، غباری به پا میکند و چشمی میبیندش. این خبر اما، شبیه تمام شدنِ ناگهانیِ هواست. آدم وقتی نفس میکشد، حواسش به نازکنایِ گلو و بالا و پایین شدنِ ریههایش نیست. اکسیژن چنان بیمنت در رگها جاری است که یادت میرود برای هر دم و بازدم، باید شکری به جا آورد.
حالا اما در آستانهی این مصلیِ غریب، هوا سنگین شده است؛ انگار کسی اکسیژن را از هوای تهران دزدیده باشد. قبلاً هم با همین پاها برای دیدن او به مصلی میآمدیم اما امروز انگار قلبم مرا به مصلی میکشد و پاهایم از آنجا فراری هستند. شور و اشتیاق دیدار حضرت آفتاب، خستگی ساعتها انتظار را چه در نمازهای عید مصلی و چه در دیدارهای حسینیه امام خمینی (ره) قابل تحمل که هیچ، شیرین و دلچسب میکرد اما امان از انتظار آخرین دیدار. از غروب خونین جمعه تا طلوع خورشید امروز مردم اطراف مصلی خیابانها را قرق کردهاند و هرکس ساعات را با نجوا و گریههای بیپایان سر کرد.
ذهن ما، شرطی شده بود به اینکه همیشه کوهی در افق باشد؛ سفت و پابرجا. ما هیچوقت به نبودنِ کوه فکر نمیکردیم. خیال میکردیم ریشههای این سروِ کهن، با زمین عهدی هزارساله بستهاند. اما حالا، نگاه کن به آن آستانهی محراب؛ چرا چفیه و عمامه آن سرو رشید روی تابوت است؟ نعلینهایش؟ عبایش کجاست؟
سکوتِ خفهکننده صحن مصلی، بویِ رفتن میدهد. بویِ آنکه دیگر کسی نیست تا در تشرِ طوفانها، پیشانیاش را به قبله کند و ما پشتِ شکوهِ قامتش، آرام بگیریم. این بهت، از جنسِ ناباوریِ فرزندی است که در گرگومیشِ صبح، ناگهان میفهمد ستونِ خانهاش سهمِ آسمان شده و حالا هوا به قدری سنگین است که ریهها برای یک نفسِ ساده، التماس میکنند.
او برای ما فقط یک نام در اخبار یا امضایی پایِ حکمها نبود؛ او «امنیتی» بود که در لایههایِ ملموس و گرمِ زندگیمان، مثلِ جریانِ ملایمِ خون، حرکت میکرد. چهل سال، تمامِ بادهایِ مسمومی که از چهارگوشهی جهان میوزیدند تا چراغِ این خانه را خاموش کنند، به سینهی فراخِ او میخوردند و برمیگشتند.
او دیواری بود بلند که ما پشتِ آن، قد کشیدیم، مشق کردیم و خندیدیم، بیآنکه بدانیم آنسویِ دیوار چه هیاهویِ غریبی بپاست. ما امنیت را مثلِ نانِ گرمِ سفره، بدیهی میانگاشتیم؛ حالا که رختِ سفر بسته، تازه میفهمیم «خلاء» یعنی چه.
ایستادگیِ منحصربهفرد او و چهل سال مقاومت برابرِ لشکری از سایهها، با هیچ خطکشی قابلِ اندازه گرفتن نیست. دشمنانش با یقهِهای اتوکشیده فریاد میزدند و او صبوری میکرد؛ آنها دندانغروچه میکردند و او با همان لهجهی شیرین و آرامشی که انگار از اقیانوس وام گرفته بود، از فرداهایِ روشن میگفت.
حالا که پیرِ ما رفته، هوایِ خانه گزگز میکند؛ گرمای تابستان تهران بیداد میکند ولی ما سردمان شده است، چون آن سایهیِ سر دیگر نیست تا با حضورش، لرزه بر اندامِ ترس بیندازد.
آن پیرِ سفرکرده در کتابها و بخشنامهها حبس نمیشد؛ او در جزئیترین لحظاتِ این خاک تکثیر شده بود. اگر در خلوتِ حسینیه گوش بخوابانی، هنوز صدایِ کشیده شدنِ عبایش روی فرشهایِ ساده را میشنوی. او همه جا بود، آنجا که باید، نگران میشد و آنجا که باید باامید، نوید فتح قله و پیروزی میداد. از نگرانی درباره آب و هوا و محیطزیست و حقوق کارگر و زندانی و زنان و حتی شعر و زبان فارسی، تا نوید موفقیت ایران و ایرانی در عرصههای علم و ورزش و مقاومت. ذکر دانه دانه تسبیحش دعای سلامتی و سربلندی این ملت بود.
سایهی او همیشه بلندتر از قدِ آدمها بود، چون ریشه در آفتابی داشت که هیچگاه غروب نمیکند.
امروز این جمعیت که به سمتِ مصلی تهران سرازیر شده، برای یک ادایِ دینِ خشک و خالی نیامده است؛ اینها آمدهاند تا تکهای از جگرشان را تشییع کنند. بویِ اسپند و گلاب با عطرِ زمین نمناک درهم آمیخته؛ زمینی که نه از باران آسمان، که با باران اشک مردمی داغدار خیس شده.
این بغض فروخورده، چهار ماه است که فرصت طغیان نداشته و از روزهایِ نگرانی و انتظار تا امروز کش آمده بود، اما حالا شکست. این گریهها، از سرِ ضعف نیست؛ این مویهها، معرفت ملتی است که میداند و میفهمد چه گوهری را بدرقه میکند. میداند که باید جانش را روی شانهاش بگیرد و تقدیم شمسالشموس کند.
آدمها همیشه وقتی چیزی را از دست میدهند، تازه به عمقِ ریشههایش پی میبرند. اشکهایی که امروز رویِ صورتهایِ آفتابسوخته و گونهها میلغزد، غبارِ تمامِ تردیدها را میشوید. نگاه کن به شانههایی که میلرزند؛ اینها همان شانههایی هستند که سالها زیرِ بارِ دشوارِ زندگی خم شده بودند، اما حالا تازه زیرِ سنگینیِ این وداع، معنای «کمرِ شکسته» را تا مغز استخوان لمس میکنند.
موسیقیِ این غم، صدایِ طبل و سنج نیست؛ صدایِ هقهقِ مردانی است که درِ روضه را میشناسند. کلمات در برابرِ این حجم از شیدایی سَرِ تسلیم فرود میآورند. اما وضع همه به این شکل نیست، هنوز همه نتوانستهاند باور کنند و بفهمند صبح 9 اسفند چه بلایی بر سرمان آمده است؛ این را صورتهای بهتزده و چرخزدنهای بیهدف و سکوت عجیب آنهایی میگوید که هنوز موفق به گریه نشدهاند.
با اینهمه، اینجا دیگر حرف از جناح و سیاست نیست؛ حرف از پیوندی است که با رفتنِ او، نه تنها گسسته نشد، بلکه مثلِ گرهِ کوری که با دندان هم باز نمیشود، محکمتر شد. از برکات خون شهید است که عدهای هم راه را پیدا کردند و امروز هم مثل چهار ماه گذشته میبارند؛ یک چشم در فراق پدر و یک چشم از شرمندگی بابت ظلمی که در حق او کرده بودند.
کاروان آقای شهید ایران تا دو روز دیگر برای همیشه از این شهر میرود تا در آغوش امام رضا علیهالسلام آرام بگیرد.
اما گمان مبر که این قصه به سر رسیده است. قدِ بلندِ این خانه، همانطور که خودش گفته بود با افتادنِ یک سرو، کوتاه نخواهد شد. نگاه کن؛ در همان آینهی شکسته، قامتی دیگر به تماشا ایستاده است. اگرچه دلتنگیم و جایِ خالیِ آن پیر، مثلِ زخمی تازه تیر میکشد، اما ناامید نه.
میبینی هندسهی این ایستادن، صراحتِ این لهجه و صلابتِ این نگاهِ نو، چقدر برایمان آشناست؟ این نه یک تکرار ساده، که یک «رویشِ ناگزیر» است. جوانی که از پسِ آن ریشهی کهن جوانه زده، همان جاده را پیش گرفته است؛ با همان اطمینان، همان انگشترِ عقیق و همان توکلی که در چشمهایِ پدر بود.
فقط پرچم از دستی به دستِ دیگر رسیده است، بیآنکه لرزشی در اهتزازش بیفتد یا باد بتواند گوشهای از آن را به یغما ببرد. طوفانها شاید از این به بعد تندتر بوزند، اما مشتِ گرهکردهای که امروز در برابرِ افق و رو به دشمن قرار گرفته، همان زاویهیِ همیشگی را دارد؛ همانقدر استوار، همانقدر مطمئن.
امید و اتحاد، تنها داراییِ باقیماندهی ما برای عبور از این طوفانِ سهمگین است و ما میدانیم که آفتاب، هر چقدر هم که در پشتِ ابرهایِ سوگ پنهان شود، باز از همین مشرق طلوع خواهد کرد.
پدر رفت، اما «پدری» باقی است و این بیرق هیچوقت بر زمین نمیماند.
انتهای پیام/
